بسم الله الرحمن الرحیم
دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۸ العربیة

شهید ۱۳ساله‌ی اصناف

این کتاب با نویسندگی جناب آقای سرهنگ غلامحسین سخاوت و جناب آقای سرهنگ ناصر آیرمی زیر نظر دکتر عبدالله فرهی اخیراً توسّط انتشارات سرو دانا واقع در شهرستان دزفول به زیور طبع آراسته شده است.

 

نگاهی کوتاه به زندگی‌نامه‌ی شهید

در سال ۱۳۴۸ در یکی از محلّههای شهر دزفول در خانوادهای مؤمن و مذهبی فرزندی متولّد شد و پدرش که از پیروان و ارادتمندان حضرت ثامن‌الحجج علی بن موسی الرّضا(ع)‌ بود فرزندش را محمدرضا نام گذاشت تا الفبای عشق به ائمه اطهار(ع)‌ را از کودکی با گوشت و خونش قرین سازد. محمدرضا در خانوادهای مستضعف به دنیا آمد. او دوران کودکی را در دامان پدر و مادری مهربان و از عاشقان اهل‌بیت(ع)‌ سپری کرد. محمدرضا از همان دوران کودکی طعم کار و تلاش را چشید و در کنار پدر، مادر و برادرانش آموخت که چه سخت است کسی بخواهد نان حلالی کسب کند، ولی دروغ نگوید، قانع باشد و در همه حال خداوند را ناظر بر اعمال خود بداند. او قبل از آنکه به مدرسه راه یابد، کار و تلاش را با شاگردی در کارهای فنی و بهویژه تعمیر دوچرخه آغاز کرد. هرچند محمدرضا از همان دوران کودکی طعم سخت کار و تلاش را چشید؛ امّا این طعم سخت از او مردی مردانه و باایمان ساخت که اینگونه نامش در دفتر شهدای مظلوم دفاع مقدّس در مقاومت شهری ثبت شد و اینک او در مقام عند ربّهم یرزقون سرمَست از نعمات بهشتی بر سر خوان الهی نشسته است.
دوران کودکی و نوجوانی او با اوج فساد در رژیم ستمشاهی در ایران همراه بود؛ ولی از آنجاییکه محمدرضا از طفولیت بانام خدا و اهل‌بیت(ع)‌ و در دامان مادری با اصالت رشد و نموّ کرده بود، باعث شد سربلند و روسفید آن دوران را پشت سر بگذارد. محمدرضا از همان دوران کودکی و نوجوانی وارد جلسات قرائت قرآن و مجالس دینی در مسجد امیرالمؤمنین(ع)‌ شد. شرکت در نماز جماعت، خواندن نماز اوّل وقت و فعّالیّت در هیئتهای عزاداری از او فردی صبور، مؤمن، شجاع و نترس ساخت. محمدرضا از همان دوران نوجوانی فردی بااخلاق نیکو بود و همواره در طلب کسب حلال برای خانواده خویش تلاش میکرد و تابستانها در کنار پدر و برادرانش مشغول به کار وتلاش بود.
محمدرضا ازجمله نوجوانانی بود که عطش درونش را فقط پیوستن به جمع مردان الهی تسکین می‌داد. حلقه عاشقان مسجد امیرالمؤمنین(ع) شهیدانی چون سیّد مسعود فارغ، حمید گیمدیلی و ده‌ها آزادمَرد دیگر را پرورش داد که شهید محمدرضا محبوبیفر ستارهای درخشان در میان این ستارگان پرفروغ بود. او همواره در عزاداری ماه محرّم به عشق سیدالشهدا عاشقانه شرکت میکرد و در عزای مولایش امام حسین(ع)‌ رخت ماتم و عزا میپوشید و از داغ مصیبتهای اهل‌بیت(ع)‌ چشمهایش اشکبار میشد. کار و تلاش را جوهر هر مردی میدانست و از همان کودکی به انواع کارها دست زد. در بین دوستان و هم سنّ و سالهای خود به-خوبی درخشید و زمانی که لحظههای سبز بهاری انقلاب اسلامی در زمستان ۱۳۵۷ شکل گرفت، آن نوجوان ۱۳ ساله پُرشور با شرکت در مسجد و جلسات قرآن و روضه اباعبدالله الحسین(ع)‌ در آفرینشِ آن لحظههای سبز نقشآفرینی کرد و انقلاب از او یک دلباخته پُرشور ساخت که به‌حکم ایزد منّان بنا بود چند سال بعد به مشیّت الهی خونش مظلومانه در دفاع از میهن و انقلاب اسلامی در کنار رزمندگان اسلام و مردان و زنان آزاده ایرانزمین لبّیک گوی امامش ثبت و ضبط شود.
کلاسهای قرآن توجّه و اشتیاق او را برانگیخته بود؛ وجودش مالامال از رنگ و بوی و عطر قرآن بود. محمدرضا در کنار دهها خصلت نیکوی اخلاقی، فردی شجاع، صادق، مخلص، عاشق کار، تلاش و خدمت، و پایبند به ارزشهای الهی بود. محمدرضا از کودکی با فقر و نداری آشنا گردید و این دوران همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی بود. هیچکس نمیتوانست عظمت روحی کودک آن روز را در سالیان کوتاه باقیمانده از زندگیاش شاهد باشد که سرود آزادی و وصل به لقاءالله را زمزمه میکند. محمدرضا حدیث حریت، آزادگی، حماسه و شهادت را آموخت و مقدّمهای شد تا دل خود را باخدا و اهل‌بیت(ع)‌ نزدیک سازد و این عشق در دل او جا گرفت. محمدرضا در دوران تحصیل خود دانشآموزی مستعد و موفّق بود و همین موفقیت، او را بهعنوان مربّی و معلّم دیگر دوستان و نزدیکانش قرار داده بود. وی فردی بسیار جدّی، باوقار، خوش‌اخلاق، مهربان و فریادرس دیگران و خانواده بود. او از مسجد آموخت که باید پاک و بیآلایش زندگی کند و فقط به انتهای راه همان مقصدی که خداوند متعال برایش آغوش بازکرده است، بیاندیشد. به همین خاطر تمام آن سالها را با حضور فعّال در جلسات قرآن و نمازهای جماعت گذراند.
محمدرضا عاشقانه به حضرت امام خمینی (ره) عشق میورزید؛ حسن رفتار و شجاعت بینظیر او در دوران انقلاب و دفاع مقدّس به هنگام موشکبارانها، حملات توپخانهای و بمبارانهای رژیم بعث به دزفول مورد توجّه اطرافیان قرار گرفت. محمدرضا توانست با برخورد خوب و اخلاق پسندیده و چهرهای شاد در دلها حکومت کند. او نمازش را بهموقع بهجا میآورد و دیگران را به نماز اوّل وقت که در آخرت باعث رهایی از آتش است، توصیه میکرد.

 

 

نگاهی به واقعه از زبان برادر شهید، محمّدعلی محبوبی‌فر

دو هفته از شروع جنگ میگذشت؛ شهر مرتّب بمباران میشد و مورد حمله حملات توپخانهای عراقیها قرار میگرفت. بعضی از مردم شهر را ترک میکردند. خانواده ما ۴ برادر به ترتیب حبیب، محمّدعلی، محمدرضا و عظیم و دوخواهر بودیم؛ پدرم حاج رضا محبوبیفر کارگر ساده و زحمتکش ساختمانی بود و ما ۴ برادر همگی دانشآموز و مادرم خانهدار بود. همسایگان همه بهخاطر حمایت از اسلام و رزمندگان و بسیجیان شهر را ترک نمیکردند. شبها تا دیر وقت بزرگترها دور هم جمع میشدند و اخبار را از رادیو ایران و لندن تبادل میکردند.
شبی که دزفول موشکباران شد، بعضی همسایگان به باغات اطراف رفتند؛ ولی ما در خانه ماندیم و در زیرزمین و شوادانها سنگر گرفتیم و نیمههای شب با صدای انفجار ۵ موشک مزدوران بعث از خواب بیدار شدیم. پس از موشکباران سال ۱۳۵۹، در سال ۱۳۶۰ هم خانه ما مورد اصابت راکت قرار گرفت. این حمله هوایی با راهپیمایی مردم دزفول به سمت بهشتعلی برای بزرگداشت چهلم شهدای عملیات بستان همزمان بود. برادرم، محمدرضا، هم با دوچرخه عازم شرکت در این مراسم بود که متوجّه حمله هوایی نیروهای بعثی شد و نگران به خانه بازگشت. به دنبال ورود وی به منزل، خانه ما مورد اصابت راکت قرار گرفت و این در حالی بود که پدر و برادر بزرگم، در همان ورودی منزل قرار داشتند و من، مادر، برادر و خواهرم در شوادان بودیم. خواهر بزرگم در این زمان یکساله بود و ما متوجّه نبودیم که دارد آرام از طریق راه پلّه به‌طرف حیاط میرود. در همان لحظه، برادر شهیدم داشت به‌طرف ما میآمد و مادرم مرتّب میگفت: فاطمه را بیاورید، که ناگهان همه‌جا تاریک شد و دیگر هیچ صدایی به گوش نمیرسید. فقط بوی باروت به مشام میرسید. من، مادر و برادرم در صحن شوادان بودیم و برای جلوگیری از خفگی روی خودمان پتو انداخته بودیم. خاک تا کمر ما را فراگرفته بود و راه پلّه و هواکش مملوّ از خاک شده بود. هنگامی که پتو را از روی خودمان کنار زدیم، من با صحنه عجیبی مواجه شدم: خواهر یکسالهام در بغل مادرم بود. انگار که فرشتهای او را آورده و در بغل مادرم نهاده بود. حس میکردم به عالَم دیگری وارد شدهام. راه ورود به این عالَم دیگر را هم روزنه نوری تصوّر میکردم که در سقف شوادان هویدا شده بود. لذا با کنجکاوی به‌طرف آن راهی شدم. هرچند که مادرم میگفت: اینجا هم دستبردار نیستی، من با هر زحمتی که بود خودم را از شیب پلّههای پر از خاک به بالا کشاندم و به روزنه رساندم. خارج از آن روزنه محشری برپا بود و گروه زیادی از مردم برای کمک آمده بودند. من با هر زحمتی که بود دستم را به پای یکی از آن افراد زدم و آنها هم متوجّه ما شدند. ناگهان فریاد الله‌اکبر فضا را پر کرد و آنها مرا بیرون کشیدند. من با اشارت دست به آنها فهماندم که سه نفر دیگر هم در پایین هنوز زندهاند و زیر خروارها خاک مدفون شدهاند. من در آن لحظه صدای اطرافیان را نمیشنیدم و چند روز طول کشید تا توانستم به‌وضوح صدای اطرافیانم را بشنوم. ریههای پر از خاک و بوی باروت تارهای صوتی من را هم پوشانده بود و صدایم هم بالا نمیآمد و مدّت بیشتری هم طول کشید تا اینکه توانستم به‌راحتی سخن بگویم. سراغ افراد خانوادهام را که گرفتم، متوجّه شدم که برادرم در این فاجعه شهید شده و به دیار باقی شتافته است. ما مدّتها بهصورت جنگزده در شهرکهای اطراف دزفول زندگی کردیم تا خانه مرمّت و بازسازی شد و دوباره به دزفول برگشتیم و تا پایان جنگ در خانه زندگی کردیم. اکنون که از آن روزها سالها میگذرد، من به جایگاه شهید محمدرضا، برادرم، غبطه میخورم و تازه متوجّه میشوم که چه گوهر گرانبهایی در بین ما بود. روحش شاد!

 

اطلاعات کتاب‌شناختی:

سخاوت، غلامحسین و ناصر آیرمی؛ شهید ۱۳ ساله‌ی اصناف؛ ناظر: عبدالله فرهی، دزفول: انتشارات سرو دانا، چاپ نخست، ۱۳۹۷ش.

 

 

مطالب مرتبط 

جغرافیای حماسی شهر نمونه‌ی دزفول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

۹ فروردین ۱۳۹۷ساعت: ۶:۰۵ بعد از ظهر۲۴۷ بازدید