- دکتر عبدالله فرهی - https://abdullahfarrahi.com -

سالروز پیروزی غزوه بدر

🔰انجمن علمی تاریخ اسلام دانشگاه بین‌المللی مذاهب اسلامی به مناسبت ۱۷ رمضان سالروز پیروزی غزوه بدر برگزار کرد:

🔶️نشست تخصصی مجازی:
سالروز پیروزی غزوه بدر

👤با حضور: جناب آقای دکتر عبدالله فرهی
عضو هیئت علمی دانشگاه بین‌المللی مذاهب اسلامی

🗓زمان: شنبه مورخ ۱۴۰۴/۱۲/۱۶

⏰️ ساعت ۱۹:۳۰ الی ۲۱:۰۰

 

درنگی کوتاه در غزوه بدر

بر اساس درس‌گفتارهای دکتر عبدالله فرهی

 

ما می‌دانیم که به هر حال مردم مکه بازرگان بودند و یکی از کارهایی که انجام می‌دادند این بود که با اموال نومسلمانانی که هجرت کرده بودند، کاروان تجاری به راه می‌انداختند. لذا می‌بینیم که نخستین برخوردهای نظامی میان مسلمانان و مشرکان مکه بر سر همین کاروان‌های تجاری و مسائل اقتصادی شکل گرفت. تا پیش از غزوه بدر که نخستین غزوه مهم در زمان حیات رسول خدا بود، شش تا هشت اقدام نظامی انجام شد که شش مورد از آن‌ها از سوی مسلمانان بر ضد کاروان‌های تجاری قریش بود. این امر نشان می‌دهد که چقدر مسائل تجاری برای مسلمانان مشکل‌زا شده بود و تا چه اندازه اشراف قریش می‌کوشیدند از نظر تجاری، بازرگانی و اقتصادی بر مسلمانان فشار بیاورند.
حتی سخنان حضرت رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در آستانه حرکت برای رفتن به سمت کاروان ابوسفیان ـ که منجر به جنگ بدر شد ـ نیز دلالت بر همین موضوع دارد. آن حضرت می‌فرمودند: «پروردگارا، اینان گروه پیاده‌اند [با سپاهیان خودشان]، سوارشان کن. برهنه‌اند، به آنان جامه بپوشان. گرسنه‌اند، سیرشان کن. نیازمندند، با فضل خویش بی‌نیازشان فرما.» این سخن نشان می‌دهد که مسلمانان در شهر نوپای مدینه که رسول خدا آن را حرم اعلام کرده بود، تحت فشار شدید بودند.
برخی از این برخوردها نیز به جهت حریم‌شکنی مشرکان قریش اتفاق می‌افتاد. در کنار این مشکلات، بیماری نیز فشار مضاعفی بر مردم مدینه وارد می‌کرد و گفته می‌شود وبا در منطقه گسترش یافته بود.
در نهایت، رسول خدا تصمیم به حرکت برای نخستین غزوه، یعنی غزوه بدر کبری گرفتند. گفته می‌شود این غزوه در هفدهم یا نوزدهم ماه مبارک رمضان سال دوم هجرت رخ داد. وقتی رسول خدا می‌خواستند حرکت کنند، یک نفر را به جانشینی خود در مدینه برای اقامه نماز برگزیدند که او عبدالله بن‌ام‌مکتوم بود. همچنین فردی دیگر را به جانشینی خود برای کنترل امور مدینه تعیین کردند که او ابولُبابه بشیر بن‌عبدالمنذر بود.
شمار سپاهیان مسلمان در این غزوه مشهور به ۳۱۳ نفر ذکر شده، اما همراه رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) ۳۱۴ نفر شدند. این عدد به یک نماد مهم در حیات مسلمانان تبدیل شد و حتی گفته می‌شود شمار فرماندهان سپاه حضرت مهدی (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) نیز ۳۱۳ نفر خواهد بود و با خود حضرت ۳۱۴ نفر می‌شوند؛ همان‌گونه که نام رسول خدا محمد بود، ایشان نیز محمد نام دارند.
از این تعداد، ظاهراً ۸۲ نفر از مهاجرین و ۲۳۱ نفر از انصار بودند. در میان انصار نیز اکثریت از خزرج بودند (۱۷۰ نفر خزرجی و ۶۱ نفر اوسی). در مقابل، سپاه دشمن که به قصد تقابل با مسلمانان حرکت کرده بود، حدود هزار نفر بود. گفته می‌شود ۹۵۰ مرد جنگی از آنان راهی میدان شدند که ۶۰۰ نفرشان زره‌پوش بودند؛ یعنی تنها شمار زره‌پوشانشان دو برابر کل سپاه مسلمانان بود. آنان بیش از ۱۰۰ اسب داشتند و برخی منابع تا ۳۰۰ اسب برای سپاه قریش ذکر کرده‌اند. اما ماجرا چگونه رقم خورد؟ در ابتدا سپاه مسلمانان از مدینه به قصد برخورد با کاروان قریش حرکت کرد؛ یعنی آن‌ها در اصل می‌خواستند به کاروان ابوسفیان برسند، زیرا شنیده بودند که او از شام بازمی‌گردد. مسلمانان بسیار تمایل داشتند که به کاروان دست یابند، ولی احتمال وقوع جنگ نظامی را نیز در نظر داشتند و می‌دانستند که به احتمال زیاد با سپاه قریش هم روبه‌رو خواهند شد.
بنابراین، سعی کردند مجهز حرکت کنند. برخلاف برخی منابع تاریخی که چنین نشان داده‌اند که گویی مسلمانان اصلاً خبر نداشتند، واقعیت این است که از همان آغاز، آنان احتمال جنگ را می‌دادند. حتی اگر کاروان را می‌گرفتند، باز هم به احتمال زیاد سپاهی از مکه می‌آمد و مسلمانان مجبور به مقابله می‌شدند.
گفته شده است که حرکت رسول خدا در روز یکشنبه، دوازدهم ماه مبارک رمضان آغاز شد. بعضی‌ها می‌گویند هشتم ماه مبارک رمضان می‌روند تا می‌رسند به بیوت سُقیا، خانه‌های صُقیا که نزدیک مدینه بودند. در آن‌جا یک لشکرگاه می‌سازند، یک اردوگاه نظامی می‌سازند و در آن‌جا بعضی از افراد که کم‌سن‌وسال هستند، آن‌ها را برمی‌گردانند. خیلی اشتیاق در بین مسلمانان زیاد است و حتی بچه‌هایی که نوجوان هستند، حتی به سن جوانی هم نرسیده‌اند، خودشان را در بین سپاهیان مسلمان مخفی می‌کردند تا همراه رسول خدا باشند. بعضی‌ها را در منابع تاریخی نام برده‌اند مثل اسامه بن زید، رافع بن خدیج، براء بن عازب، اُسَید بْن حُضَیر، زید بن ارقم، زید بن ثابت. از جمله این افراد هستند که رسول خدا اجازه نمی‌دهد همراه سپاه بیایند و به آن‌ها می‌گوید برگردید.
اما یکی از آن‌ها باز خودش را پنهان می‌کند به نام عمیر بن ابی‌وقاص و می‌خواهد که همراه کاروان بیاید، ولی باز هم رسول خدا متوجه می‌شود. اما خیلی اصرار و گریه می‌کند که «نه! من می‌خواهم همراه کاروان باشم» و با وجود این‌که ظاهراً ۱۶ ساله هم بوده، رسول خدا اجازه می‌دهد که این عمیر هم همراهشان بیاید. و از شهدای جنگ بدر هم همین فرد را باز نام می‌برند؛ یعنی از شهدای جنگ بدر همین عمیر بن ابی‌وقاص ۱۶ ساله را می‌گویند.
کاروان راه می‌افتد و می‌روند به سمت کاروان ابوسفیان. البته ابوسفیان هم متوجه حرکت مسلمانان می‌شود؛ یعنی متوجه می‌شود سپاهی از طرف مسلمانان راهی شده. لذا ابوسفیان هم احساس خطر می‌کند و فردی به نام زمزم بن عمر غفاری را اجیر می‌کند و به مکه می‌فرستد تا به اهل مکه خبر بدهد که کاروان قریش در خطر است، مال‌التجاره اشراف قریش در خطر است.
البته قبل از آن مردم مکه، اشراف قریش باخبر بودند که به احتمال زیاد درگیری ایجاد بشود و این آمادگی را از قبل داشتند. ولی در واقع مأموریت اصلی این زمزم بن عمر غفاری این است که بیاید زمان حرکت کاروان از شام به مکه، زمان دقیقش را بگوید؛ بگوید آن‌ها کی به بدر می‌رسند، کی وارد مکه می‌شوند، چقدر دیگر به مکه می‌رسند و این‌که به هر حال حتماً لازم است یک سپاه از قریش فراهم بشود، بدون هیچ‌گونه تردید و تعلل راه بیفتند و اطلاعاتی که درباره حرکت مسلمانان هم داشته، آن‌ها را به قریشی‌ها بدهد.
وقتی این زمزم به مکه می‌رسد، ابوجهل متوجه می‌شود. ابوجهل بسیار عصبانی می‌شود؛ نماد دوره جاهلیت، نماد برخورد نظامی اولیه با مسلمانان همین ابوجهل است که در اصل در دوره جاهلیت اسمش ابو‌الحکم بود و فرد باسوادى هم بود، ولی پر از کینه بود نسبت به رسول خدا. هرچند که فرد باسوادى بود، هرچند که می‌دانست این بت‌هایی که دارند مردم جاهل قریش عبادت می‌کنند هیچ جانی ندارند، هیچ اراده و اختیاری ندارند.
ولی یک‌سری افراد بودند که آن‌ها جاهل قاصر بودند؛ اما ابوجهل به‌عنوان نماد دوره جاهلیت، جاهل مقصر بود؛ یعنی می‌دانست آن‌ها هیچ جانی ندارند، ولی جایگاه اشرافی خودش را در خطر می‌دید. الان هم مال‌التجاره خودشان را در خطر می‌دیدند. لذا فریاد می‌کشد و قریش را فراهم می‌کند و می‌گوید باید هرچه سریع‌تر راه بیفتیم تا با مسلمانان برخورد نظامی بکنیم.
و از آن‌جا همراه رسول خدا (ص) به پیش می‌روند تا به منزل «زعفران» می‌رسند. یکی از منزلگاهشان تا قبل از بدر، زعفران است. وقتی رسول خدا به آن‌جا می‌رسند از حرکت سپاه قریش باخبر می‌شوند؛ می‌فهمند که آن‌ها هم یک سپاه به راه انداخته‌اند و قصد تقابل نظامی دارند.
رسول خدا (ص) می‌نشینند و با یاران خودشان این مطلب را در میان می‌گذارند که چنین حرکتی از سوی مشرکان قریش انجام شده و الان نظرتان را بگویید. در آن‌جا افرادی مثل مقداد بن عمرو می‌گویند که ما مثل بنی‌اسرائیل نیستیم که بخواهیم رسول خدا را رها بکنیم، بلکه تا آخرین قطره خونمان در کنار شما هستیم و نمی‌گوییم مثل حضرت موسی: «شما و خدای خودتان بروید بجنگید و ما این‌جا نشستیم تا ببینیم نتیجه چه می‌شود.» بلکه می‌گوییم: «نه، شما را همراهی می‌کنیم».
بعد رسول خدا نظر انصار را هم می‌خواهد، علاوه بر مهاجرین. می‌گوید: «انصار نظرشان چیست؟» مهاجرین ابراز همراهی می‌کنند، انصار هم باز سعد بن معاذ به نمایندگی از طرف آن‌ها می‌گوید: «که ظاهراً نظرتان با ماست.» و یک سعد بن معاذ که اگر شما حتی دستور بدهید که ما بریزیم داخل دریا، برویم وارد دریا بشویم، یعنی خودمان را به طوفان بسپاریم، به امواج دریا بسپاریم که خطر غرق شدن وجود دارد، هیچ‌گونه شک و تردیدی در درون خودمان راه نمی‌دهیم و هرچه شما دستور بدهید ما اطاعت می‌کنیم.» که رسول خدا از گفته سعد بن معاذ خیلی خوشحال می‌شود.
حرکت می‌کنند رسول خدا (ص) تا به نزدیک بدر می‌رسند و در آن‌جا فرود می‌آیند. از آن‌طرف هم ابوسفیان البته وقتی متوجه می‌شود، به سرعت فرار می‌کند و از بیراهه از سواحل دریا می‌رود به سمت مکه. وقتی نزدیک بدر هستند، نقل است که در شب دو تا از غلامان قریشی را مسلمانان دستگیر می‌کنند. رسول خدا این دو تا را که دستگیر کرده بودند، از آن‌ها می‌پرسد که سپاه قریش چند نفر هستند؟
آنها می‌گویند نمی‌دانیم. بعد رسول خدا یک سؤال باز دقیق می‌پرسد که نشان می‌دهد چقدر رسول خدا زیرک هستند. می‌گویند: «روزی چند تا شتر می‌کشتند؟» که آن هم می‌گویند: «روزی ۹ یا ۱۰ شتر می‌کشتند.» وقتی این را می‌گوید، رسول خدا می‌گویند: «پس آنها چیزی حدود ۹۰۰ تا ۱۰۰۰ نفر هستند، چون یک شتر غذایی تقریباً برای ۱۰۰ نفر می‌شد، یعنی تقسیم می‌کردند بین ۱۰۰ نفر.» و بعد گفت: «از اشراف قریش چه کسانی با آنها هستند؟ فرمانده‌هایشان چه کسانی هستند؟» که آنها هم عتبه بن ربیعه، شیبه بن ربیعه، ابوالبختری بن هشام، نذر بن حارث، زمعه بن اسود، ابوجهل (عمر بن هشام)، امیه بن خلف، سهیل بن عمرو، عمرو بن عبدود را اشاره می‌کنند و می‌گویند خیلی از بزرگان همراهشان هستند. بعد رسول خدا هم یک جمله معروف می‌گویند: «هذه هی مکّه قد ألقت إلیکم أفلاک کبدها.» می‌گویند: «این مکّه است که جگرگوشه‌هایش را جلوی شما انداخته. باید با تمام توان با آنها برخورد کنید.»
از آن‌ور هم ابوجهل آتش‌بیار معرکه است، هرچند که ابوسفیان موفق می‌شود کاروان را به سلامت به مکّه برساند و این خبر هم به ابوجهل می‌رسد. سپاه قریش می‌گوید: «ما به هیچ وجه کوتاه نمی‌آییم. باید برویم و رسول خدا و یارانش را از بین ببریم، تکلیفمان را با آنها یکسره بکنیم. این جنگ، جنگی است که شکست در آن نیست. می‌رویم آن‌جا آنها را می‌کشیم و بعد از اینکه کشتیم، همان‌جا سه روز می‌مانیم، گوشت‌خواری و می‌گساری می‌کنیم. به کنیزکان هم می‌گوییم برایمان آوازخوانی و رقّاصی کنند.»
یعنی با این نیت ابوجهل باز به حرکتش ادامه می‌دهد و می‌گویند: «ما باید برویم تا مسلمانان را برای همیشه از بین ببریم.» این سنت سه روز می‌گساری هم به نظر می‌رسد که یک سنت جاهلی است که امثال ابوجهل طرفدارش بودند. و در دوره اسلامی تا به امروز هم ما بعضی از این مسلمانانی که ادعای مسلمانی دارند ولی در واقع دنباله‌رو همان دوره جاهلیت هستند را می‌بینیم که چنین اعمال زشتی را انجام می‌دهند؛ از امثال زمان یزید که می‌روند و در واقعه حرّه مدینه را می‌گیرند و سه روز فساد به پا می‌کنند در مدینه و به محارم مسلمانان رحم نمی‌کنند، هرچه می‌خواهند غارت می‌کنند، تا بیایند به دوره معاصر، تا همین آل سعود خائن که سعودی‌ها هم باز مثلاً در همین گسترششان در عربستان متأسفانه به چنین کارهایی دست می‌زدند، یا امثال داعش که باز این‌گونه اقدامات زشت و پلید از سوی آنها دیده می‌شود.
افرادی را در بین قریش به عنوان «مطعِمین قریش» نام بردند؛ افرادی که مثلاً روزانه می‌آمدند ۱۰ تا شتر قربانی می‌کردند. در درجه اول ابوجهل که گفته می‌شود ۱۰ شتر قربانی می‌کرد. بعد از او امثال صفوان بن امیه، سهیل بن عمرو، عتبه بن ربیعه و افراد دیگر نام برده می‌شود. یک نفر باز خیلی عجیب و جالب است؛ اسمش هم عباس بن عبدالمطلب هست، عموی رسول خدا، که باز یکی از همین مطعِمین قریش است. یعنی می‌آمد یک روز ۱۰ شتر عباس قربانی می‌کرد که همراه سپاه بود.
اینکه چرا عباس آنها را همراهی می‌کرد، از دو وجه نگاه می‌شود:
یک وجه این است که عباس جاسوس است، یعنی از طرف رسول خدا یکی از عیون مخفی رسول خدا هست و در عین حال سعی می‌کرد جایگاه خودش را در مکّه حفظ کند. از طرف دیگر هم این‌طور تبیین می‌شود که عباس فرد ثروتمندی بوده و نگران این بوده که اگر بخواهد هجرت بکند، ثروت خودش را از دست بدهد. لذا می‌ماند و در ظاهر با آنها همراهی می‌کند، هرچند که شاید در باطن هم اسلام آورده بود.
وقتی رسول خدا در نزدیک چاه‌های بدر فرود می‌آید. در ابتدا سپاه مسلمانان به همان اولین چاهی که رسید، همان‌جا اُطراق کرد. یک نفر همراه رسول خدا به نام حُباب بن مُنذِر نزد پیامبر آمد و مشورت داد. او گفت: «بهتر است تا نزدیک‌ترین چاهی که مشرکان قریش قصد دارند به آن برسند برویم و اجازه ندهیم قریش بر چاه‌های بدر مسلط شود.» این مشورت را رسول خدا پذیرفت و با سپاه به آنجا رفتند، در آنجا موضع نظامی گرفتند و منتظر ماندند تا سپاه قریش برسد.
در میان قریشی‌ها چند نفر پرچم‌دار بودند: پرچمی در دست ابوعزیز بن عمیر (برادر مصعب بن عمیر که بعدها اسیر بدر شد) بود، پرچمی دیگر در دست نَضر بن حارث، و پرچمی نیز در دست طلحه بن ابی‌طلحه قرار داشت. از سوی دیگر، رسول خدا (ص) سپاه را مرتب می‌کرد و پرچم مسلمانان را به دست مصعب بن عمیر داد. البته در برخی نقل‌ها آمده که پرچم در دست علی بن ابی‌طالب یا سعد بن معاذ نیز بوده است؛ احتمال دارد ابتدا در دست مصعب بوده و سپس به علی (ع) سپرده شده باشد.
در ضمن، رسول خدا (ص) شخصاً بر صف‌آرایی سپاه نظارت داشت. در این میان، مردی به نام سَواد بن غَزیه جلوتر از صف ایستاد و نظم را برهم زد. رسول خدا چوبی در دست داشت که با آن به شکم سواد زد. سواد گفت: «ای رسول خدا! تو مرا زدی و من درد گرفتم، می‌خواهم قصاص کنم.» بعضی نقل‌ها می‌گویند این ماجرا همان بدر بوده و برخی آن را به اواخر حیات پیامبر نسبت داده‌اند. به هر حال، رسول خدا با اینکه فرمانده سپاه بود، فرمود: «بیا قصاص کن.» سپس پیراهن خود را بالا زد. اما سواد به‌جای قصاص، شکم رسول خدا را بوسید. او گفت: «خواستم از این فرصت استفاده کنم و بر بدن شما بوسه بزنم؛ شاید این آخرین لحظات زندگی من باشد.» این رفتار نشان می‌داد که پیامبر (ص) چقدر با یارانش صمیمی بود و هیچ‌گاه خود را فراتر از آنان نمی‌دید.
در سپاه قریش، بعضی تلاش داشتند جلوی جنگ را بگیرند. برجسته‌ترینشان عُتبه بن رَبیعه بود. او پسری داشت که در سپاه مسلمانان بود، هرچند پسر دیگرش ولید و برادرش شیبه در سپاه مشرکان حضور داشتند. عتبه تمایل داشت جنگی رخ ندهد. فردی به نام حکیم بن حِزام نزد او آمد و گفت: «بیا جلوی جنگ را بگیر و دیه عمرو بن حضرمی را بپرداز.» (کاروان قریش که نجات پیدا کرده بود، بهانه‌ی ابوجهل برای جنگ خونخواهی عمرو بن حضرمی بود؛ او در سریه عبدالله بن جحش کشته شد و برادرش عامر بن حضرمی نیز همراه قریش آمده بود.)
عتبه پذیرفت و گفت دیه را می‌پردازد. اما ابوجهل خشمگین شد و مانع‌تراشی کرد. او گفت: «به خدا قسم، سینه‌ی عتبه از ترس دیدن محمد و یارانش باد کرده است!» کنایه از اینکه عتبه از کشته شدن پسرش در سپاه مسلمانان بیم دارد. همچنین عامر بن حضرمی نیز تحریک می‌کرد و می‌گفت: «هیچ چیز نباید تو را راضی کند جز ریختن خون محمد و یارانش.» این تحریک‌ها باعث شد عتبه از تصمیمش منصرف شود و بگوید: «پس بجنگیم!» و خودش پیشنهاد آغاز نبرد تن‌به‌تن را داد.
طبق رسم آن زمان، ابتدا دلاوران دو طرف به نبرد می‌رفتند. از سپاه قریش عتبه بن ربیعه، برادرش شیبه و پسرش ولید پیش‌قدم شدند. از مسلمانان ابتدا سه نفر از انصار (عَوف و مُعوِّذ پسران حارث و عبدالله بن رواحه) رفتند، اما عتبه گفت: «اینها هم‌سنگ ما نیستند، کسانی از قریش بفرستید.» رسول خدا (ص) پذیرفت و سه نفر از مهاجرین را فرستاد: عبیده بن حارث، حمزه بن عبدالمطلب و علی بن ابی‌طالب.
در نبرد تن‌به‌تن، عبیده با عتبه، حمزه با شیبه، و علی با ولید روبه‌رو شدند.
حمزه و علی خیلی زود شیبه و ولید را کشتند، اما نبرد عبیده با عتبه سخت شد و هر دو زخمی شدند. سپس حمزه و علی به کمک عبیده رفتند و عتبه را کشتند. با این حال، عبیده نیز بر اثر جراحات به شهادت رسید. پس از این نبرد تن‌به‌تن، جنگ بدر آغاز شد.
با آغاز جنگ بدر، رسول خدا (ص) در پیشاپیش مسلمانان به سوی نبرد با مشرکان قریش می‌روند. البته برخی روایت‌های تاریخی وجود دارد؛ مانند روایت‌هایی که ابن اسحاق در سیرت النبی و یا واقدی در مغازی نقل می‌کنند. در این روایت‌ها آمده که رسول خدا زیر یک سایبان می‌روند و سعد بن معاذ همراه تعدادی از انصار به نگهبانی از ایشان می‌پردازند. اما روایت‌هایی دیگر نیز داریم؛ از جمله از علی بن ابی‌طالب در مسند احمد بن حنبل، طبقات‌الکبری ابن سعد و همچنین در مهم‌ترین مجموعه کلام امیرالمؤمنین یعنی نهج‌البلاغه که خلاف آن را بیان می‌کند. در نهج‌البلاغه، علی بن ابی‌طالب می‌فرماید:
«کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللهِ (ص) فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ»
یعنی هرگاه کار جنگ به سختی می‌کشید، ما به رسول خدا پناه می‌بردیم و هیچ‌کس از ما به دشمن نزدیک‌تر از ایشان نبود. همچنین در جایی دیگر می‌فرمایند: در روز بدر، رسول خدا پیشاپیش ما قرار داشت و هیچ‌کدام از ما از او به دشمن نزدیک‌تر نبودیم و از همه بیشتر در جنگ تلاش می‌کرد.
این نقل‌ها نشان می‌دهد که رسول خدا خود نیز در جنگ مشارکت فعال داشت و این‌گونه نبود که در جنگ‌ها کنار بایستد و دیگران بجنگند. در حالی که بعضاً در فیلم‌ها و کارتون‌ها چنین تصویری نشان داده می‌شود؛ مانند فیلم محمد رسول‌الله ساخته مصطفی عقاد که گویی رسول خدا همیشه کنار می‌ایستاده و دیگران می‌جنگیدند. حال آنکه ایشان فردی شجاع و دلاور بود و به عنوان فرمانده، در حمله به دشمن تردیدی به خود راه نمی‌داد.
حتی در غزوه حنین ـ که در اواخر حیات رسول خدا اتفاق افتاد ـ برای نخستین بار سپاه مسلمانان از سپاه مشرکان بیشتر بود. در آنجا بسیاری از مسلمانان فرار کردند، اما رسول خدا استقامت ورزید و ایستاد. اکثر سپاهیان گریختند، ولی پیامبر فرار نکرد و به جنگ ادامه داد. یا در غزوه احد ـ که بعداً به آن خواهیم پرداخت ـ چندین بار شایع کردند که رسول خدا کشته شده است، اما مشرکان موفق نشدند.
به هر حال، روشن است که رسول خدا در نبردها حضوری فعال داشت و از برخورد علنی با دشمن ابایی نداشت. البته بسیاری از یاران، چه انصار و چه مهاجرین ـ مانند سعد بن معاذ و علی بن ابی‌طالب ـ در کنار ایشان بودند و از او دفاع می‌کردند.
پس از این غزوه مهم، آیاتی نیز بر رسول خدا نازل شد؛ از جمله در سوره آل‌عمران آیات ۱۲ و ۱۳، آیات ۱۲۳ تا ۱۲۷، همچنین آیات ۷۷ و ۷۸ سوره نساء، آیه ۱۹ سوره حج و نیز آیاتی از سوره انفال. گفته می‌شود سوره انفال پس از غزوه بدر به طور کامل نازل شد. آیات ۱ تا ۱۹، ۳۶ تا ۵۱ و ۶۷ تا ۷۱ سوره انفال به ماجرای بدر اشاره دارد و توضیح می‌دهد که مسلمانان چگونه نگران بودند و خداوند چگونه در شب پیش از جنگ بدر آنان را آرامش بخشید؛ بارانی نازل کرد تا زمین زیر پایشان محکم شود و بتوانند راحت‌تر بر شن‌های عربستان گام بردارند. همچنین خداوند فرشتگان را برای یاری مسلمانان فرستاد. برخی مشرکان قریش نیز این را مشاهده کردند و دچار وحشت شدند؛ از این دلاوری مسلمانان، از ایمان راسخ آنان و از اینکه فرشتگان همراهشان بودند.
مسلمانان هیچ تردیدی نداشتند و می‌گفتند این جنگ دو نتیجه بیشتر ندارد: یا پیروزی که سعادت دنیا و آخرت است، یا شهادت که باز هم پیروزی است؛ زیرا متنعم نزد پروردگار در بهشت رضوان سکونت خواهیم داشت. همین ایمان و باور، موجب می‌شد هیچ واهمه‌ای در برخورد با دشمن نداشته باشند.
رسول خدا پیش از آغاز حمله عمومی سپاه، سفارشی درباره بنی‌هاشم کردند و فرمودند: «بنی‌هاشم را به زور آورده‌اند، آنان را نکشید. اگر عباس را دیدید، او را نکشید.» در نهایت نیز عباس کشته نشد و در زمره اسیران جنگ بدر قرار گرفت. این شاید نشانه‌ای باشد بر اینکه عباس نقشی واسطه‌ای یا حتی اطلاعاتی در میان مردم مکه داشته است.
در مقابل، اشراف قریش بسیار بر جان خود بیمناک بودند؛ زیرا به دنبال ثروت‌اندوزی و لذت‌های دنیوی بودند. مرگ در جنگ برایشان یعنی از دست دادن این دنیا. یکی از علت‌های شکستشان همین سستی فرماندهانشان بود. برای نمونه، امیه بن خلف با عبدالرحمن بن عوف دوستی داشت. نام عبدالرحمن پیش از اسلام «عبد عمرو» بود، اما پس از اسلام به عبدالرحمن تغییر یافت. امیه به او می‌گفت: «من تو را عبدالله خطاب می‌کنم.»
در جنگ، هنگامی که عبدالرحمن بن عوف امیه بن خلف را دید، امیه از او خواست که وی را اسیر بگیرد تا بدین وسیله هم پولی نصیب عبدالرحمن شود و هم جان امیه نجات پیدا کند. عبدالرحمن پذیرفت. امیه بن خلف پسری به نام علی بن امیه داشت که او نیز همراه پدر به اسارت گرفته شد و عبدالرحمن آنان را به سوی مسلمانان برد. ولی در این بین، بلال حبشی امیه را می‌بیند. بلال در مکه خیلی تحت شکنجه‌ی امیه قرار داشته، که وقتی او را می‌بیند سریع با هم درگیر می‌شوند. هرچند عبدالرحمان داد می‌زند که این اسیر من است، ولی درگیر می‌شوند. بقیه‌ی مسلمانان می‌آیند و سر و صدا و همهمه به پا می‌شود و در نتیجه، این امیه کشته می‌شود و مشرکان قریش یکی از فرمانده‌هایشان را از دست می‌دهند.
اما مهم‌ترین فرماندهی که از دست می‌دهند، نماد دوره‌ی جاهلیت یعنی ابوجهل است که گفتیم در دوره‌ی جاهلیت اسمش ابو‌الحکم بود. یکی از مسلمانان به نام معاذ بن عمر ابوجهل را می‌بیند و می‌رود به سمت او که با او برخورد کند. با شمشیر به ساق پای ابوجهل می‌زند و آن را نصف می‌کند. وقتی عِکرمه می‌بیند که پدرش افتاد، به سمت معاذ بن عمر می‌رود. عِکرمه بن ابوجهل، فرزند ابوجهل، به معاذ حمله می‌کند و دست معاذ را قطع می‌کند، به‌طوری‌که فقط با یک پوست آویزان می‌شود. دست معاذ با همان یک پوست آویزان بود، اما او با همان یک دستش باز نبرد می‌کند و در آخر جنگ، این دست را خودش جدا می‌کند و دور می‌اندازد.
البته باز معاذ بن عمر با اینکه آسیب جدی می‌بیند، ولی جان سالم به در می‌برد و زنده می‌ماند تا زمان خلافت عثمان. بعد هم فرد دیگری از مسلمانان یعنی معوذ بن عفراء ــ گفته می‌شود ــ بالاخره به سمت ابوجهل می‌رود و کار او را تمام می‌کند و البته خودش هم در این جنگ به شهادت می‌رسد.
خب، این بزرگان و اشراف قریش که کشته می‌شوند، کار بر مشرکان قریش سخت می‌شود و مشرکان پا به فرار می‌گذارند. این جنگ به سود مسلمانان خاتمه پیدا می‌کند. با وجود اینکه گفته می‌شود چه کشتگان و چه اسرا را اگر با هم بگذاریم، مثلاً نهایت بگوییم ۲۰۰ نفر بشوند، از آن سپاه ۹۵۰ نفری باز ۷۵۰ نفر می‌ماند که این ۷۵۰ نفر فرار کردند. یعنی تعداد فراریان جنگ بدر از میان سپاه مشرکان از تعداد سپاهیان مسلمان بیشتر بوده است. مسلمانان گفتیم ۳۱۳ نفر بودند، ولی کسانی که فرار می‌کنند در برابر این ۳۰۰ نفر، بیش از ۷۰۰ نفرند.
یعنی جدا از آنهایی که اسمشان آمده و کشته شدند ــ مثلاً بگوییم نهایت ۷۰ نفر کشته شدند و نهایت ۷۰ نفر هم اسیر شدند ــ ۱۴۰ نفر کنار بروند، بقیه‌ی سپاه آنها فرار کردند. این نشان می‌دهد چقدر ترسیده بودند. با اینکه کلی اسب داشتند، کلی افراد زره‌پوش داشتند. اسب را می‌شود با تانک در جنگ‌های امروز مقایسه کرد؛ خیلی اهمیت داشته در جنگ‌های آن زمان. و این نشان می‌دهد که مشرکان قریش چقدر دچار واهمه بودند که از برابر مسلمانان فرار کردند و این تعداد فراریان بیش از دو برابر تعداد مسلمانان بوده است.
بعد از اینکه این جنگ انجام می‌شود، خیلی از این بزرگان قریش را می‌آورند، یک چاه می‌کنند و مسلمانان آنها را در آن چاه می‌اندازند تا دفن شوند. رسول خدا به هیچ وجه اجازه نمی‌دهد که آنها را مُثله بکنند یا به اجساد مردگان بی‌احترامی کنند. برخلاف اشراف قریش که در جنگ احد می‌بینیم حتی زنان قریشی و بت‌پرست بی‌حرمتی می‌کنند به اجساد مسلمانان، ولی رسول خدا اجازه نمی‌دهد. می‌گوید هیچ‌کس حق بی‌حرمتی به آنها را ندارد. بزرگانشان را می‌اندازند داخل یک چاه که معروف شدند به «اصحاب قلیب»: امثال عتبه بن ربیعه، شیبه بن ربیعه و ابوجهل بن هشام. آنها را در چاه می‌اندازند. بعد رسول خدا با آنها حرف می‌زند و می‌گوید: «شما خویشاوندان خوبی برای من نبودید. مردم مرا راستگو می‌دانستند و شما مرا دروغگو. مردم به من پناه دادند (که منظورش انصار بود) و شما مرا بیرون کردید. مردم مرا یاری کردند و شما با من جنگیدید. اکنون دیدید که وعده‌ی خدا درست است؛ الان حق را مشاهده کردید.»
آنجا می‌گویند صحابه به رسول خدا گفتند: «آنجا که دیگر مردند، چرا با مرده‌ها حرف می‌زنی؟» که رسول خدا یک جمله مشهور می‌گویند: «الان آنها شنواتر از شما هستند و گفتار من را از شما هم بهتر می‌شنوند. »
این‌جور نیست که ما توفاتی داشته باشیم، چیزی که امثال سعودی‌ها امروزه می‌گویند: «مرد و تمام شد!» کجا مرد و تمام شد؟ اتفاقاً وقتی فرد از دنیا می‌رود تازه حقایق را می‌بیند، تازه وارد حیات برزخی می‌شود، یک حیات بالاتر. همه‌چیز را خیلی بهتر می‌شنود، همه‌چیز را خیلی آشکارتر می‌بیند. ما تازه الان خوب نمی‌توانیم ببینیم، الان خوب نمی‌توانیم بشنویم. با مرگ، همه حقایق به نحو واضح‌تری عیان می‌شود؛ هرچند که باز تا قیامت فاصله دیگری در بین است و با قیامت باز حقایق آشکارتر می‌شود. یعنی این مرحله، مرحله‌ای است. ولی این‌جوری نیست که با مرگ همه‌چیز تمام بشود. برخلاف چیزهایی که سعودی‌ها می‌گویند: «فلانی از دنیا رفت دیگر تمام شد. رسول خدا از دنیا رفت تمام شد. دیگر چه می‌روید زیارت پیامبر؟ چه می‌روید زیارت امام علی؟ چه می‌روید زیارت امام حسین؟ مرد و تمام شد.»
رسول خدا می‌گوید: «نه، اتفاقاً آنها شنواترند، آنها تازه اشراف قریشند، آنها تازه دوزخی‌اند، آنها تازه در برابر حق وایستادند.» رسول خدا می‌گویند: «آنها که حتی مشرک‌اند، بت‌پرست‌اند، هم می‌شنوند» و با آنها سخن می‌گویند.
رسول خدا یک افرادی باز داریم در بین سپاه مشرکان قریش که باز کشته می‌شوند و آنها مسلمانانی بودند که مرتد شدند و منابع تاریخی نامشان را برده‌اند. آنها اول مسلمان شدند، جوان بودند از جوانان قریش، مسلمان شدند؛ اما با هجرتی که مسلمانان انجام دادند، آنها هجرت نکردند و در مکه ماندند. بعد تحت فشار پدرانشان، مشرکان قریش، مشرک شدند دوباره. یعنی در واقع مرتد شدند، از اسلام برگشتند، بعد هم در جنگ بدر علیه مسلمانان آمدند جنگیدند. یعنی آنها عاقبتشان ختم به خیر نشد متأسفانه.
در قرآن هم باز به این مطلب اشاره شده که فرشته‌ها وقتی جانشان را می‌گیرند، به آنها می‌گویند: «شما را چه شد که این‌جوری شدید؟» گفتند: «ما در سرزمین مکه زبون و بیچاره بودیم.» بعد فرشتگان به آنها می‌گویند: «مگر زمین خدا وسعت نداشت تا در آن هجرت کنید؟» و البته جایگاه آنها دوزخ است، جهنم است.
این چهار نفر باز اسم می‌برند: حارث بن زَمْعَه ابن الأسود، علی بن امیه بن خلف (یعنی پسر همین امیه بن خلفی که اسم بردیم) و عاص بن‌ مُنَبِّه بن حجاج. چهار تا از این جوانان بودند که اول اسلام آوردند ولی بعد متأسفانه کافر شدند و کافر هم از دنیا رفتند.
در نتیجه، این جنگ باز غنایمی به دست مسلمانان افتاد. رسول خدا آمدند و بعد از طی طریق، بعد از اینکه نظرات مختلف گفته شد که این غنیمت‌ها چه‌جوری قسمت بشود، بین همگان تقسیم کردند. این‌جوری نبود که بگویند غنایم اختصاص به من دارد. مسئله خمس مطرح شد و بعدش برای هر نفر یک سهم در نظر گرفته شد و برای هر اسب هم گفته می‌شود دو سهم یا چهار سهم در نظر گرفته شد.
برای هشت نفر هم که باز در جنگ حاضر نبودند، سهم تعیین شد که علت داشت نیامدنشان. مثل عثمان بن عفان که گفته می‌شود نگهداری می‌کرد از همسرش رُقیه، دختر رسول خدا. چون داشته نگهداری می‌کرد از رقیه، نمی‌آید در جنگ بدر شرکت نمی‌کند. البته بالاخره هم رقیه بنت محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) از دنیا می‌رود. متأسفانه قبل از اینکه سپاه مسلمانان برگردد، رقیه در مدینه از دنیا می‌رود و در مدینه هم خاکش می‌کنند.
علاوه بر عثمان، طلحه بن عبیدالله، سعید بن زید، حارث بن صمه، خوات بن جبیر، حارث بن حاطب، عاصم بن عدی، ابولبابه، بشیر بن عبدالمنذر اوسی هم جزو کسانی بودند که سهم می‌گیرند از غنایم جنگ بدر. ابولبابه خودش مثلاً جانشین رسول خدا بوده در مدینه یا طلحه و سعید بن زید کسانی بودند که رسول خدا می‌فرستد برای تحقیق درباره کاروان قریش. تا برمی‌گردند، جنگ تمام می‌شود. بعد از اینکه پیروزی نصیب مسلمانان می‌شود، خبر پیروزی را عبدالله بن رواحه و زید بن حارثه برای مسلمانان مدینه می‌برند و مردم مدینه خیلی اظهار شادی و خوشحالی می‌کنند؛ هرچند که به خاطر درگذشت رقیه دختر رسول خدا ناراحت هستند.
برعکس آنها، باز این‌دفعه در بین مشرکان قریش ساکن مکه عزا و ماتم به پا می‌شود و حتی عموی رسول خدا هم از نتیجه این جنگ ناراحت می‌شوند. یعنی ابولهب که خیلی ناراحت می‌شود از نتیجه این جنگ. حتی نقل شده که با ابو رافع (غلام عباس) درگیر می‌شود. ابو رافع می‌گوید: «من آن موقع غلام عباس بودم و هم عباس و هم ام فضل و هم من (یعنی ابو رافع) اسلام آورده بودیم، اما مخفی می‌کردیم اسلاممان را، نمی‌گفتیم مسلمانیم.» اینجا ابو رافع چون خوشحال است از نتیجه جنگ، مورد حمله قرار می‌گیرد.
از طرف ابولهب و ام‌فضل هم نقل شده که یک ستون خیمه برمی‌دارد و می‌زند روی سر ابولهب، که سر ابولهب شکافت. بعد از آن ماجرا، ظاهراً هفت شب بیشتر زنده نبوده و بیماری آبله هم می‌گیرد؛ آبله‌ای طاعون‌مانند. ابولهب چون این بیماری ظاهراً باز پخش شده بود در حجاز، بر اثر همین بیماری بالاخره بعد از نبرد بدر هم می‌میرد.
اما درباره‌ی اسرا؛ باز رسول خدا با صحابه مشورت می‌کند. یعنی این‌طور نیست که هر چیزی خودش تصمیم بگیرد و بگوید من همان را انجام می‌دهم؛ نه، مشورت می‌کند. بعضی‌ها مثل سعد بن معاذ یا عمر بن خطاب می‌گفتند باید اسرا را بکشیم، اما یکی مثل ابوبکر می‌گفت نه، ما می‌توانیم فدیه بگیریم از اسرا و این‌گونه توانایی مالی مسلمانان را افزایش بدهیم. همه می‌توانستند آزادانه نظر بدهند و این هم باز از ویژگی‌های خیلی خوب رسول خدا بود که در امور مختلف با یاران خودشان مشورت می‌کردند.
بالاخره در خاتمه‌ی مشورت هم تصمیم می‌گیرد که همان فدیه بگیرند؛ چون به هر حال نمی‌خواهد رسول خدا آدم‌کشی به راه بیندازد. می‌گویند که نهایت احترام باید نسبت به اسرا رعایت بشود: اگر خودتان چیزی می‌خورید، به دهان آن‌ها هم بگذارید؛ اگر راه می‌روید، آن‌ها را با خودتان ببرید و حتی رفاه اسیر را بر رفاه خودتان ترجیح بدهید. این دیگر واقعاً عجیب بود از طرف رسول خدا؛ یعنی اصلاً بی‌سابقه است در دوره‌ی قدیم که یک فرمانده یا حاکم چنین چیزی بگوید، که اسیر را بر خودتان ترجیح بدهید.
چیزی که رسول خدا از یاران خودشان خواستند این بود که می‌گفتند: «حق ندارید بی‌احترامی بکنید به آن‌ها. حق ندارید به مرده‌هایشان بی‌احترامی بکنید. حق ندارید یک انسان را مُثله بکنید؛ یعنی مثلاً گوش و بینی‌اش را قطع کنید، شکمش را پاره کنید. حتی یک سگ هار هم نباید مُثله بکنید. حیوانات را هم باید احترام گذاشت.» این چیزی بود که رسول خدا به مسلمانان یاد دادند. اسلام دین شفقت است، اسلام دین رحمت و مروّت است.
بر همین اساس است که گفته می‌شود یکی از اسرا، ابوعزیز بن عمیر بود که برادر مصعب بن عمیر بود. در این جنگ به دست یکی از انصار اسیر شد. نقل است وقتی مصعب برادرش را دید، به آن فرد انصاری گفت: «این فرد مادر ثروتمندی دارد، او را رها نکن، می‌توانی پول خوبی بگیری.» ابو‌عزیز تعجب کرد و گفت: «مگر ما با هم برادر نیستیم؟» مصعب گفت: «نه، برادر واقعی من همین انصاری است.» یعنی مسلمانان برادر ایمانی‌شان را بر برادر خونی‌شان ترجیح می‌دادند. یک مؤمن واقعی، یک مسلمان واقعی این‌طور است.
راز پیشرفت اسلام در همین نوع نگاه مسلمانان بود که امروزه متأسفانه در جامعه‌ی ایمانی اسلامی ما وجود ندارد. ما نسبت به برادران ایمانی خودمان ـ از جنوب شرق آسیا گرفته تا ایالات متحده‌ی آمریکا ـ این‌گونه نگاه نمی‌کنیم. و نقل است که این اسیر (ابوعزیز) را وقتی خانواده‌ی انصاری به خانه بردند، هرگاه می‌خواستند غذا بخورند، اگر خودشان مثلاً یک نان و خرما داشتند، سهم بهتر غذا را به ابو‌عزیز می‌دادند و غذای کم‌کیفیت‌تر را خودشان می‌خوردند. اگر نان کم بود، نان را به اسیر می‌دادند و خودشان می‌گفتند: «ما فقط یک خرما می‌خوریم، کفایت می‌کند.» ابو‌عزیز از این محبت شرمنده می‌شد.
همچنین اشاره می‌شود به اسارت ابوالعاص بن ربیع که داماد رسول خدا بود. مادر ابوالعاص «هاله» نام داشت و هاله خواهر خدیجه بود؛ یعنی حضرت خدیجه خاله‌ی ابوالعاص بود. به پیشنهاد حضرت خدیجه، رسول خدا دخترش زینب را به عقد ابوالعاص درآورد. اما بعد از هجرت رسول خدا، ابوالعاص هجرت نکرد و مشرک ماند؛ یعنی مسلمان نشد. در جنگ بدر هم همراه سپاه دشمن بود و اسیر شد.
وقتی اسیرش می‌کنند، زینب یک گردنبند زیبا دارد که حضرت خدیجه (س) موقع ازدواجش به او داده بود و آن را می‌فرستد برای رسول خدا. رسول خدا وقتی می‌بیند، یاد حضرت خدیجه (س) می‌افتد و از مسلمانان می‌خواهد که اگر اجازه بدهند، ابوالعاص را رهایش کنند و این گردنبند هم دوباره به او برگردانند. باز هم این خیلی جالب است که رسول خدا اجازه می‌گیرد از مسلمانان: «اگر اجازه بدهید ما ابوالعاص را رها کنیم و فدیه را به او ببخشیم.» در صورتی که فرمانده است و راحت می‌توانست بگوید ابوالعاص را آزاد کنید؛ به فرض. ولی نه، می‌گوید او هم مثل بقیه اسیر شده و باید به خاطرش فدیه داده شود. اما اجازه می‌گیرد، مشورت می‌کند و می‌گوید: «اگر اجازه بدهید او را رها بکنیم.» که این هم واقعاً در دنیای سیاست آن زمان خیلی عجیب است؛ این‌که یک رهبر سیاسی بیاید و از افرادی که زیر دستش هستند اجازه بگیرد و بگوید اگر اجازه بدهید رها شود.
مسلمانان هم اجازه می‌دهند و می‌گویند: شما بفرمایید. و رسول خدا هم ابوالعاص را رها می‌کند، ولی از او می‌خواهد که حضرت زینب را نزد رسول خدا بفرستد؛ چون ابوالعاص مشرک است و مسلمان هم نشده هنوز، لذا زینب بر او حرام است، بر اساس احکام اسلامی. ابوالعاص هم می‌پذیرد و می‌گوید: “باشه، من زینب را می‌فرستم نزد شما و این کار را انجام می‌دهم.”
ابوالعاص همچنان در مکه می‌ماند تا زمان نزدیک‌های فتح مکه، یعنی سال هشتم هجرت. یک بار برای تجارت به سمت شام می‌رود. نقل شده که ابوالعاص فرد امینی هم بود؛ یعنی هم به امانت‌داری شناخته می‌شد و هم اهل تجارت بود. این نشان می‌دهد که می‌شود یک فرد هم امین باشد و هم تاجر؛ برخلاف آن چیزی که آقای دکتر زرگری‌نژاد هم گفتند. این روایت خلاف آن را نشان می‌دهد؛ یعنی می‌شود محمد (ص) هم امین باشد و هم کار تجاری انجام بدهد.
بر اساس این روایت، ابوالعاص یک بار برای تجارت به شام می‌رود. در برگشت، دستگیر می‌شود توسط مسلمانان و اموالش مصادره می‌شود؛ البته خودش فرار می‌کند و پیش زینب، همسرش، در مدینه می‌رود. در آن‌جا باز رسول خدا به داد ابوالعاص می‌رسد و می‌گوید: «چیزهایی که از او گرفتید به او پس بدهید اگر صلاح می‌دانید، هرچند حق با مسلمانان است.» و آن‌ها هم پس می‌دهند.
ابوالعاص هم از رفتار بزرگ‌منشانه و بزرگوارانه‌ی رسول خدا و مسلمانان شرمنده می‌شود و بالاخره به مکه می‌رود. چیزهایی را که به او به امانت سپرده بودند همه را پس می‌دهد و بعد هم می‌گوید:
«أشهد أن لا إله إلاّ الله وأشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله»
و اسلام می‌آورد. بعد دوباره برمی‌گردد و رسول خدا او را پیش دخترش زینب می‌فرستد.
درباره‌ی اسرا هم آمارهایی ذکر شده؛ بعضی‌ها می‌گویند آن‌هایی که می‌خواستند آزاد بشوند، چیزی حدود هزار درهم تا چهار هزار درهم فدیه می‌دادند تا آزاد شوند. آن‌هایی هم که نمی‌توانستند، بعضی‌شان که سواد داشتند موظف شدند به ۱۰ نفر از ساکنان مدینه سواد یاد بدهند. در نتیجه‌ی این ابتکار جالب رسول خدا، خیلی از مسلمانان باسواد شدند. یکی از آن‌ها مثلاً زید بن ثابت است که در تاریخ اسلام هم مشهور است. زید بن ثابت در نتیجه‌ی همین اسیران جنگ بدر باسواد شد. تعداد اسرا نهایتاً حدود ۷۰ نفر ذکر شده است. البته ابن‌اسحاق ظاهراً ۴۳ نفر را نام می‌برد، ولی در مجموع نهایتاً ۷۰ اسیر بودند. کشته‌ها هم چیزی حدود ۷۰ نفر ذکر شده‌اند.
به هر حال این غزوه بازتاب مهمی در آن منطقه پیدا می‌کند و جایگاه مسلمانان را ارتقا می‌دهد؛ در نتیجه‌ی امدادهای غیبی خداوند تبارک و تعالی، فرماندهی و مدیریت رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) ـ که با نبوغ عجیبی جنگ را مدیریت کردند ـ و دلاوری افرادی مثل علی‌بن‌ابی‌طالب، سعدبن‌معاذ، حمزه و سایر کسانی که در این جنگ بودند. به هر حال این غزوه با پیروزی مسلمانان خاتمه پیدا می‌کند.

 

 

[1] [2] [3] [4]